یه تفریح کوتاه
ده روز پیش پنجشنبه شونزده بهمن نود و سه هوا خیلی خوب بود.رفته بودیم بیرون کمی خرید کنیم.خواستیم با مامانم اینا بریم شهرستان سر خاک مامان بزرگم که نشد.
همسری گفت اگه کار نداری فعلا خونه نریم.منم قبول کردم.رفتیم پارک کوهستان.خواهرم هم همراهمون بود.مدتها بود میخواستیم بریم که جور نمیشد.چند ماه طول کشید تا بالاخره تونستیم بریم.برنامه ریزی همیشه خوب نیست.بعضی وقتا یهو کاریو انجام بدی خیلی خوبه.
هوا خیلی خوب بود.انگار بهار بود نه وسط زمستون.البته خیلی نموندیم.فقط نیم ساعت شد.همینم خیلی خوب بود.
یه چند تا عکسم گرفتیم.
همون روز میخواستم بیام و عکسارو بزارم که نشد.تا الانم جور نمیشد.الانم خیلی خوابم میاد.چشمامو ببندم خوابم برده.ساعت دو ده دقیقه نصفه شبه.
عکسا مربوط به ده ماه و هفده روزگیه آرش جونمه.

.

.

.

.

.

.

تا این عکسارو ازت گرفتم کلی جیغ و داد کردی و خندیدی.یه خانواده اون طرفترمون بودن با خنده نگات میکردن.

.

.

.

این عکستو خیلی دوس دارم.

.

تو راه برگشتم خوابت برد پسر نازم.

.

دوست دارم قلب مامان.



یه تفریح کوتاه
